نبض زمان آرام می تپد روزی کودکم خواهد آمد

به تو می اندیشم

  همه می پرسند : چیست در زمزمه ی مبهم آب؟ چیست در همهمه ی دلکش برگ؟ چیست در بازی آن ابر سپید؟ روی این آبی آرام بلند ، که تو را می برد اینگونه به زرفای خیال ؟ چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟ چیست در کوشش بی حاصل موج؟ چیست در خنده ی جام ؟ که تو چندین ساعت ، مات و مبهوت به آن می نگری ؟ نه به ابر ، نه به آب، نه به برگ ، نه به این آبی آرام بلند ، نه به این خلوت خاموش کبوترها ، نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام ، من به این جمله نمی اندیشم من ، مناجات درختان را، هنگام سحر ، رقص عطر گل یخ را با باد ، ...
30 شهريور 1393

تا خدا هست،غصه چرا؟

  ماه من ! غصه اگر هست ، بگو تا باشد ! معنی خوشبختی ، بودن اندوه است .....! این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند همه را با هم و با عشق بچین ..... ولی از یاد مبر ، پشت هر کوه بلند ، سبزه زاریست پر از یاد خدا و در آن باز کسی می خواند ، که خدا هست ، خدا هست و چرا غصه ؟! چرا ؟!؟؟     ...
30 شهريور 1393

باز کن در.....

  بار الها ..... از کوی تو بیرون نشود پای خیالم نکند فرق به حالم چه برانی ، چه بخوانی چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی نه من آنم که برنجم ، نه تو آنی که برانی نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی در اگر باز نگردد نروم باز به جایی پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی .....   ...
30 شهريور 1393

بیا

  به جان تنهایی هایم ، هراس می اندازد نبودنت ..... دلم وسعتی بس بی انتها از حضورت را می خواهد .....  
30 شهريور 1393

خدای من اینجاست

  یادم باشد که خدا با من است ..... که فرشته ها برایم دعا می کنند ..... که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد ..... یادم باشد که قاصدکی در راه است ..... که بهار نزدیک است ..... که فردا منتظرم می ماند ..... که من راه رفتن می دانم و دویدن ..... و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد ..... اگر روزی دلم گرفت ! یادم باشد ، که خدای من اینجاست همین نزدیکیها ..... و من تنها نیستم ..... ؟؟!!!       ...
30 شهريور 1393